زندگی نامه سید رضا آل‌طه

من سید رضا آل طه معروف به مستردیسک هستم و در روز ۱۰ بهمن ۱۳۶۲ به دنیا اومدم.

از خجالتی ترین فرد فامیل تا رکورد دار سخنرانی ایران

من در سال‌های گذشته آدمی بسیار درونگرا و خجالتی بودم تا حدی که نمیتونم حق خودم رو از بقیه بگیرم. اگه بخوام یک واقعیت رو بگم، الان کمتر کسی رو می‌بینم که به اندازه من درونگرا و خجالتی بوده باشه و در برقراری ارتباطاتش ضعف داشته باشه. من انقدر در برقراری ارتباطات ضعف داشتم که وقتی مهمون به خونه ما میومد (حتی مهمون‌های نزدیک و فامیل درجه یک)  من حتی در حد سلام و احوال پرسی هم جلو نمیرفتم و معمولا به اتاقم میرفتم و درو می‌بستم.

یادم میاد که یک روزی خالم و بچه‌هاش اومده بودن خونمون و من توی دستشویی بودم. و ساخت خونه ما طوری بود که اگه میخواستم از دستشویی خارج بشم باید از توی پذیرایی رد میشدم. و زمانی که من حس کردم مهمون اومده، ترجیح دادم که توی دستشویی بمونم و حدود ۱ ساعت و نیم داخل سرویس موندم اما بیرون نرفتم ! (بدون ذره‌ای اغراق در همین حد خجالتی بودم)

اوضاع از اونجا بدتر میشد که به دلیل پوست سفیدی که من داشتم، وقتی که خجالت میکشیدم سریع بینی، صورت و گوش‌هام به شدت قرمز میشد و همه میفهمیدن که من تو چه وضعیتی هستم. من هدفتم این بود که فقط بتونم مقابل ۴ یا ۵ نفر صحبت کنم و حرفمو بزنم و نظراتمو بگم!

 

من یادم میاد توی امتحان‌های کتبی همیشه نمره ۲۰ رو میگرفتم اما توی امتحان‌های شفاهی همیشه صفر بودم. یعنی اصلا ترجیح میدادم صفر بشم و جلوی بقیه صحبت نکنم و برای همین توی این امتحانات شرکت نمیکردم.

بعضی وقت‌ها گریه میکردم توی تنهایی خودم و به خودم میگفتم این چه وضعشه و چرا اینجوری هستی؟ تو بالاخره میخوای بزرگ بشی و کار کنی

زمان بچگی هامون یه جلسه قرآن خانوادگی داشتیم و خیلی جلسه معمولی هم بود و من هیچ وقت در این جلسه شرکت نمیکردم و به عناوین مختلف سعی میکردم از جلسه فرار کنم چون میدونستم اگه توی جلسه شرکت کنم باید جلوی جمع قرآن بخونم. و جالب اینه که خوندن قرآن رو خوب بلد بودم اما نمیتونستم جلوی ۲۰ نفر قرآن بخونم…

یک روز در یکی از اون جلسات قرآن خونه عمه ام برگزار میشد (خونه عمه ام دقیق روبروی خونه ما بود) و پدرم بهم هشدار داد که رضا این بار رو باید شرکت کنی و هیچ بهانه‌ای پذیرفته نیست. و من کل یک ماه رو صرف تمرین کردن خودندن قرآن کردم و کلی نوار کاست گوش دادم و… 

بالاخره شب موعد فرا رسید و جلسه قرآن شروع شد، روال جلسه به اینطور بود که هرکسی نصف صفحه قرآن میخوند و میکروفن رو میداد به نفر بغلی، همینطور که داشت میکروفن به من نزدیک و نزدیک تر میشد من حس کردم حالم واقعا داره بد میشه.

انقدر حالم بد شد که حدود ۴ نفر مونده بود به من برسه من واقعا کم آوردم و بلند شدم که فرار کنم و برم تو حیاط، خلاصه به بهانه رفتن به دستشویی بلند شدم که برم تو حیاط و عمه ام بهم گفت که رضا داری کجا میری؟ گفتم دارم میرم سرویس، گفت سرویس حیاط خرابه و لطفا از سرویس داخل استفاده کن.

دیگه رفتم دوباره داخل و یه آبی به سر و صورتم زدم و دوباره نشستم تا نوبتم بشه، هیچ وقت یادم نمیره وقتی میکروفن رو جلوی من گذاشتن انگار تا مرز سکته کردن رفتم و واقعا حس میکردم که انقدر صدای قبلم بلنده که داره صداش از تو میکروفن توی محیط پخش میشه!

عرق کرده بودم و برام دستمال کاغذی آوردن و بالاخره بعد از خوندن ۲ خط قرآن وسط آیه گفتم صدق الله علی عظیم.  درسته که بقیه هم منو تشویق کردن اما خودم چقدر حرص خوردم، چونکه واقعا بلد بودم خوب قرآن بخونم…

خلاصه جلسه تموم شد و اتفاقا یکی از نقطه‌عطف زندگیم همین جلسات بود.

به خودم گفتم یا باید خودت رو تغییر بدی یا باید دور تموم اهداف بزرگت رو خط بکشی. تو با این وضعیت به هیچ جا توی زندگی نخواهی رسید و هیچی نمیشی و…

از اینطور خاطرات کلی دارم و همیشه به این فکر میکردم که دیگه باید قضیه رو عوض بکنم. و خدارو شکر با تمرین تونستم پیشرفت کنم و کم‌کم به خودم اومدم که دیدم دارم جلوی  ۱۰۰۰ نفر سخرانی میکنم.

من یاد میاد توی مدرسه یه هم گروهی داشتم که واقعا چیزی بلد نبود و من گفتم که همه کارهارو انجام میدم فقط تو برو ارائه بده. بسیار آدم ضعیفی بود در بحث علمی اما من واقعا همیشه شاگرد اول بودم و کلی بهش آموزش دادم و ایشون رفت کنفرانس داد و خیلی هم خوب کنفرانس داد و وسط کار معلم گفت که خب بسه حالا تو بیا پایین و آل طه بیاد ارائه بده و هیچی نتونستم بگم و شروع کرد به سوال پرسیدن و بعدش به تحقیر کردن من. و گفت خجالت نمیکشی؟ تو چجوری دانش آموزی هستی؟ ببین چقدر هم گروهت خوبه معلومه تو همش به فکر بازی هستی و در آینده هیچی نمیشی و در آینده نمکی میشی و تو اصلا به چه امیدی زنده هستی و… و من حتی نتوسنتم بگم که این ارائه به این خوبی همش کار من بود!

و مثلا یه روز یه نفر یه چیز رو دزدیده بود سر کلاس مدرسه و خیلی آدم شیطونی بود و انداخت گردن من. و من اصلا اهل این چیزا نبودم و من خیلی بچه مثبتی بودم و اینا گفتن کار من بوده و من واقعا نمیتوستم صحبت کنم و یهو دیدم جلوی دفترم ناظم بهم گفت چرا این کارو کردی؟ فردا با ولی باد مدرسه و خلاصه از این چیزا… و من واقعا انگار دهنم بسته شده بود.

اصلا چی شد که سخنران شدم

دارن هاردی توی اول کتاب اثر مرکب خودش به بحث چرایی اشاره میکنه (و همینطور سایمون سینک توی کتاب با چرا شروع کنید) و من واقعا انقدر تحقیر شدم توی زندگی که باعث شد من برم به سمت صحبت کردن، ولی واقعا اونقدرها اون اوایل برنامه‌ای برای سخنران شدن نداشتم.

و در واقع مجبور شدم چون راه دیگه ای نداشتم یا باید تغییر میکردم یا میمردم…

تغییر از کجا شروع شد؟

 

از روزی که تصمیم به تغییر گرفتم رفتم پیش مشاور (و به شما پیشنهاد میکنم توی مسائل زندگیتون حتما مشاوره بگیرید) و شکر خدا ایشون بهم کمک کرد و بهم گفت که باید اول آموزشی ببینی که صحبت کنی و بعدش تمرین کنی و… 

و از روزی که رفتم پیش مشاور با کتاب‌ها و همایش‌های مختلف آشنا شدم و یادمه یه همایشی رفتم و یه دوستی از آلمان اومده بود و من کلی از پس اندازهامو گذاشتم برای رفتن به اون همایش و اون آقا میگفت که روابط عمومی خیلی چیز مهمیه و…

و این جمله رو من یادمه که از یک برزگی سوال کردن که اگه یک مهارت رو بخوای بگی خیلی مهمه اون چیه؟ و ایشون گفته بود توانایی صحبت کردن و سخنوری

من توی اون همایش و سایر کتاب‌ها فهمیدم که سخنرانی مهارت نیاز داره و خیلی ذاتی نیست و اغلب تمرین کردنی و اکتسابیه و خیلی از سخنوران بزرگ دنیا ذاتا افراد درونگرایی بودن. و این شد و شد وشد و من خیلی یاد گرفتم اما همیشه توی شروع کردن مشکل داشتم یعنی کتاب و اینا خونده بودم اما برام سخت بود واقعا برم سخنرانی کنم.

یه روز یه جشنی بود یکی از دوستانم که قاری حرفه ای قرآن بود نیومده بود چون حالش خیلی بد بود. منم خیلی عادی رفتم توی جشن نشستم و نزدیک جلسه و کلی مهمان بود و مسئول جلسه اومد گفت مهدی کجاست؟ گفتم مریضه و نیومد و بهم گفت خودت بخون. گفتم من بلد نیستم بخونم. گفت بخون. تا اومدم بگم نمیتونم بنده خدا رفت و توجه نکرد.

توی همین حال گیچی بودم که یهو سرود جمهوری اسلامی پخش شد و بعدش دیگه من باید میرفتم روی استیج و من میخواستم فررا کنم. اما یک لحظه با خودم گفتم رضا این همون جاییه که تو باید شروع کنی. یک حس درونی بهم میگفت که اگر از اون سالن میرفتم بیرون هیچوقت نمیتونستم در مقابل جمع صحبت کنم. و میدونستم که اگه برم بالا خراب میشه اما مشاورم گفته بود که باید خراب کنی تا خجالتت بریزه و بالاخره سرود جمهوری اسلامی تموم شد و یک سکوت مرگ بار توی جمع حاکم شد و همه منتظر قاری بودن. و من در حالی که پاهام واقعا کشش نداشت تصمیم گرفتم و حرکت کردم حتی روی پله ها پشمیمون شدم ولی دیگه دیر شده بود. رفتم و جای مخصوص نشستم و چون فقط برق های روی استیج روشن بود هیچ آدمی دیده نمیشد. و فقط ۳ تا نقطه قرمز دیده میشد که میدونستم این ها دوربین هست که داره فیلمبرداری میکنه. بالخاهر قرآن رو باز کردم و تا اومدم که بخونم میکروفن قطع شد و منم خیلی خوشحال شدم چون دیگه کسی صدای منو نمیشنید و منم سریع شروع کردم تند تند قرآن خوندن تا دوباره میکروفن وصل نشده و سریع تا میکروفن وصل شد قرآن من تموم شد و صدق الله رو گفتم و هیچکی هم هو نکرد و هیچکی هم نگفت چقدر بد خوندی و احساس میکنم که تونستم حداقل یه کاری انجام بدم.

اما بعدش احساس کردم اوقدرا هم چیز ترسناک و بزرگی نبوده از اون به بعد کم کم شروع کردم به صحبت کردن و توی جمع ها و کم کم دیدم خیلی چیز بدی نیست و کم کم وارد فضای صحبت و آموزش شدم.

من اولین آموزشی که دادم ۲ تا از دوستام بودن و اینا اومدن نسشتم و من صحبت کردم و اونا خیلی خوششون اومد و کم کم به بقیه معرفی شدم و تقریبا از سال ۸۱ رسما به طور حرفه ای وارد آموزش و سخنرانی شدم

من پیشنهاددم به دوستان این هست با کتاب ها شروع بکنن و اول دانششون رو تکمیل بکنن و اما بعدش باید شروع کنن به عمل کردن و ارائه دادن که به مرتبا مهم تر از دانشه. اما راه درستش اینه که در مسیر خودتون رو اصلاح کنید. و اگه بخوایم فقط کتاب بخونیم و عمل نکنیم به هیچ جایی نخواهیم رسید و به همه دوستان میگم که با کتاب خوندن کسی سخنران نمیشه. البته که نیاز هست بگم که بدون کسب دانش و فقط عمل کردن هم باعق میشه آدم زیاد اشتباه کنه و به بیراهه بره.

مهمترین فرمولی که من توی زندگی بهش اعتقاد دارم استفاده از ۳ تا ت هست. و این ۳ تا ت این ها هستن ۱- توکل ۲- تفکرر ۳- تلاش

شانس = فرصت + آمادگی

من اعتقاد دارم خدا انقدر عادل هست که به همه فرصت رو میده و چیزی که شاید تفاوت آدم ها برای استفاده از اون فرصت هاست آمادگی باشه. ما باید بدونیم فرصت ها خواهند اومد و ما باید آمادگی کسب کنیم.

اولین کاری که انجام میدادم آموزش کامپیوتر در منزل مردم بود. اون موقع هیچی نداشتم و یک گوشی موبایل قرض گرفتم و به پسرخالم گفتم که برام یه خط موبایل بخره و کم کم پولش رو بگیره و شورع کردم به چاپ کردن کاغذ ئ شب ها میرفتم با یه سطح چسب و مچسبودنم روی دیوارها و یا مینداختم توی خونه مردم و مامانم میگفت که چرا شب میری و میگفتم که خب زشته اینجوری آدما میفهمن خود مدرس میاد و برگه میندازه توی خونه مردم.

حتی یادمه پدرسم میگفت که پسرم این کارت چقدر درآمد داره؟ من کل پولو بهت میدم تو دیگه نرو کاربت خسته و خسته میشی و اینا…

و من گفتم که میخوام کارو یاد بگیرم و کم کم وارد فضای معرفی خودم شدم و کار آموزش فتوشاپ رو شروع کردم و بیشتر و بیشتر وارد فضای تدریس خصوص شدم بدون اینکه حتی کامپیوتر اشته باشم و یا حتی یدونه کتاب خونده باشم.

و بعد از اون کم کم به فضای تبلیغت کشیده شدم و بعدش به فضای بازاریابی و کسب و کار و سال ها بود که در فضای کسب و کار فعالیت میکردم.

برای کسانی که میخوان شروع کنن

 

من پیشنهاددم به دوستان این هست با کتاب ها شروع بکنن و اول دانششون رو تا یه حدی بالا ببرن و اما بعدش باید شروع کنن به عمل کردن و ارائه دادن که به مرتبا مهم تر از دانشه. اما راه درستش اینه که در مسیر خودتون رو اصلاح کنید. و اگه بخوایم فقط کتاب بخونیم و عمل نکنیم به هیچ جایی نخواهیم رسید و به همه دوستان میگم که با کتاب خوندن کسی سخنران نمیشه. البته که نیاز هست بگم که بدون کسب دانش و فقط عمل کردن هم باعق میشه آدم زیاد اشتباه کنه و به بیراهه بره.

مهمترین فرمولی که من توی زندگی بهش اعتقاد دارم استفاده از ۳ تا ت هست. و این ۳ تا ت این ها هستن ۱- توکل ۲- تفکرر ۳- تلاش

شانس = فرصت + آمادگی

من اعتقاد دارم خدا انقدر عادل هست که به همه فرصت رو میده و چیزی که شاید تفاوت آدم ها برای استفاده از اون فرصت هاست آمادگی باشه. ما باید بدونیم فرصت ها خواهند اومد و ما باید آمادگی کسب کنیم.

اولین کاری که انجام میدادم آموزش کامپیوتر در منزل مردم بود. اون موقع هیچی نداشتم و یک گوشی موبایل قرض گرفتم و به پسرخالم گفتم که برام یه خط موبایل بخره و کم کم پولش رو بگیره و شورع کردم به چاپ کردن کاغذ ئ شب ها میرفتم با یه سطح چسب و مچسبودنم روی دیوارها و یا مینداختم توی خونه مردم و مامانم میگفت که چرا شب میری و میگفتم که خب زشته اینجوری آدما میفهمن خود مدرس میاد و برگه میندازه توی خونه مردم.

حتی یادمه پدرم میگفت که پسرم این کارت چقدر درآمد داره؟ من کل پولو بهت میدم تو دیگه نرو سر این کار، چون خسته میشی و اینا…

و من گفتم که میخوام کارو یاد بگیرم و کم کم وارد فضای معرفی خودم شدم و کار آموزش فتوشاپ رو شروع کردم و بیشتر و بیشتر وارد فضای تدریس خصوص شدم بدون اینکه حتی کامپیوتر داشته باشم و یا حتی یدونه کتاب در حوزه فتوشاپ خونده باشم.

و بعد از اون کم کم به فضای تبلیغات کشیده شدم و بعدش به فضای بازاریابی و کسب‌و‌کار و سال ها بود که در فضای کسب و کار فعالیت میکردم.

تشکیل برند مدیربرتر

مدیر برتر یک برند بود که همایش‌های مختلف برگزار میکرد در اونجا من دوستان خوبی پیدا کردم مثل حمیدسپیدنام (مستر تستر)، مهدی صفایی، آرش سروری، و کلی دوست خوب دیگه

استخدام اتفاقی در بانک، همه چیز خوب بود ...

اواخر سال‌های ۸۸ یا ۸۹ بود که یک روز یکی از دوستانم بهم گفت که میگن فلان بانک استخدامی داره تو آشنا نداری بپرسی؟ گفتم چرا و از آشنامون پرسیدم و بهم ۲ تا برگه استخدامی داد و گفتم یکی کافیه و گفت حالا ۲ تا ببر شاید یکی دیگشم لازمت شد و من اون برگه رو گرفتم ویکی رو دادم به دوستم و یکیش رو بردم خونه و مادرم که دید گفت این چیه؟ گفتم این برگه اتخدامی بانکه و مادرم گفت که اینو خودت پر کن و اگه قبلو شدی حالا نخواستی نرو و تا آخرش عمرش بگو بانک منو خواست و من نرفتم و من گفتم بد نیست و من هم از قضا بین ۱۰ هزار نفر که کلا ۲ نفر میخواستن از بین چندین آزمون و مصاحبه قبول شدم. و یه روزی بهم زنگ زدن و گفتن که از شنبه بی سر کار و من همینطور یهو رفتم و توی بانک کار کردم. و صبح ها میرفتم بانک و بعد از ظهر ها هم میرفتم شرکت خودم چون اون موقع شرکت داشتم. و خیلی سختی کشیدم تا خانواده رو مجاب کنم که از بانک استفا بدم البته باز هم اجازه ندادن ولی من بدون اجازه اونا استفا دادم. و از حق نگذریم حقوق و مزایای خیلی خوبی بانک داشت و به بهانه‌های مختلف به ما پول میدادن اما من حتی یک بار هم نشد که پشمون بشم چون خیلی بیشتر و بهتر در بیرون از بانک به موفقیت رسیدم.

 

یک شکست مالی سنگین میلیاردی

سال ۹۳ بود که همه چی داشت خوب پیش میرفت، چند تا خونه داشتم و کلی طلا، سهام، ماشین خوب و.. اما یهو با یه شکست میلیاردی سنگین با مغز خوردم زمین و کلی بدهکار شدم. بعدا در این خصوص بیشر صحبت میکنم…

 

تاسیس برند مستردیسک

بعدش با مدل DISC آشنا شدم و الان حدود ۸ سالی هست که به صورت تخصصی دارم روی این برند کار میکنم. و شکر خدا تونستم ۸۰هزار نفر شاگرد رو در این حوزه تربیت کنم که خیلی از اون‌ها هم سخنرانان و مدرسین موفقی شدن..

 

خلاصه زندگی من در یک نگاه...

۱۳۸۱

آموزش فتوشاپ

در طول این دوره، چیزی واقعا بزرگ رخ داده است. این همه بشریت را تحت تاثیر قرار داد. این همه چیز را توضیح می دهد

۱۳۸۱
۱۳۹۲

تدریس تخصصی DISC

در طول این دوره، چیزی واقعا بزرگ رخ داده است. این همه بشریت را تحت تاثیر قرار داد. این همه چیز را توضیح می دهد

۱۳۹۲
۱۳۹۷

تولد برند مستردیسک

در طول این دوره، چیزی واقعا بزرگ رخ داده است. این همه بشریت را تحت تاثیر قرار داد. این همه چیز را توضیح می دهد

۱۳۹۷
۱۳۹۹

شروع جدی در فضای آنلاین

در طول این دوره، چیزی واقعا بزرگ رخ داده است. این همه بشریت را تحت تاثیر قرار داد. این همه چیز را توضیح می دهد

۱۳۹۹

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.